X
تبلیغات
کلبه چوبی




















کلبه چوبی

خدایا بگیر ز من هر آنچه را که تو راکه از من میگیرد...

وقتی با کسی که دوسش داشتی بهم زدی،

به نفر بعدی که رسیدی

نگو رابطمون در حد چند تا مسیج بود!

مثل مرد وایسا بگو:

اون لعنتی عشقم بود...تموم زندگیم بود...

دوسش داشتم...ولی رفت!

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1392ساعت 6:5 PM توسط high girl| |

کل اسم های تو موبایلم رو به اسم تو تغییر دادم

حالا هرروز بهم زنگ میزنی

یکبار هم نه ، چند بار ، تازه تغییر صداهم میدی

من که میدونم تو هم دلت تنگ منه . . .
 
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392ساعت 9:51 PM توسط high girl| |

 

سلامممم دوستای خوووووبمممم عییید همتووون مبارکککک

عاشقتووونمممم

نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1392ساعت 4:4 PM توسط high girl| |

 

ga2 300x271 عکس جالب

 

 

سلاممممممممممم

خوبیییییین؟؟؟؟؟

مطلب قشنگ نداشتممم گفتم خودم بحرفمممممم

فاطمه خانووووم شما قرار بود از اون مطلب قشنگات به من بدی !!!!!!!!!!

یادتهههههههه؟؟؟؟؟؟؟

راستییییی دیدین فردا تعطیل شد؟؟؟؟؟؟

امتحان فیزیک بریییییید!!!!!!

امتحانا که ایشلا خوش میگذرهههههههه؟؟؟؟؟؟

کریسمستونم مبارک ببخشید دیر شد!

یه نظر سنجی راجع به آدرسم به نظرتون آدرسمو بکنم :

Zgirl2013؟؟؟؟؟؟؟؟

 یا همون قبلیییی؟؟؟

حتما بگید!

راستی علاقه مندان به هما بور اصفهانی یه رمان به اسم روزای بارونی داره مینویسه سرنوشت ترسا و آرتان

توسکا و آرشاویر   ویولت و آراد  طناز و احسان  طرلان و نیما و .... رو نوشته البته قول داده افسونگرو هم تموم

کنه!!!!!!!!!!!

خوب فعلا بااااااای!!

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 1:32 PM توسط high girl| |




ـــــــَــــنگ ِ تَنـــــــــــــــگ ِ تَنگـــــــــــ ـــــــــ ـــــــــ ــــــ

آنقدر که تصور نـــَــــخواهد شد...

کجای کاری؟؟!!! تازه این اولــــــــــــــــــــ راه است....

راهی که خواستی یا نخواستی، خودتــــــــــــــــــــــــــــــــ انتخاب کردی، پس بیخود حرف نزن......

اگر مفهومش روشن نبـــــــــــــــــــــــــــــــود، الان بیشتر از روشنی ِ ماه شب چهارده در آســــــــ ـــــــــــــــــــــ ـــــــــــمان کویــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر ، روشن است و واضح...

اگر جای آن ماه هم بود، حداقـــ ـ ـــــ ـــــــــــــــــ ــ ـــ ـــــــل نیمه ی هر ماه ، سرش را بلند می کرد رو به او....


.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

سلاااااام!!!

خوووبین

بعد از دو ماه من دوباره اومدممممم

باور کنید انقدر سرم شلوغ بود وقت هیچ کاری نداشتممم

فائزه جووووونمممم خیییلی مرسی که واسم آپیدیییی

راستی بچه مدرسه ایا خوش میگذرههههه

به من که مدرسه خوش میگذرهههه

البته اگه حبیبی جووونو (ناظممون) رو ازش فاکتور بگیریییم

راستیی نظرتونو اجع به آهنگمم بگین

دیگه معلوم نیس کی بتونم بیااام

پس فعلا بابای دوستت جونیااااا

نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1391ساعت 1:57 PM توسط high girl| |

به نام عشق

به نام خدا خالق انسان، به نام انسان خالق غم ها، به نام غم ها بوجد آورنده ي اشكها، به نام اشک تسکين دهنده ي قلبها، به نام قلبها ايجادگر عشق و به نام عشق زيباترين خطاي انسان


سلام امروز من می خوام واستون یه آپ جدید بذارم من زینب نیستم من فائزه دوست زینبم چون که زینب یه چند روزیه حالش بده غصه داره می خوام شادش کنم........


اینا یه سری سواله که نمیدونی چه جوابی واسشون بگی :

1. چرا راننده ها زیر بارون دلشون فقط برای زنها می سوزه؟

2. چرا استادها به دخترها بهتر نمره میدن؟

3. چرا بارون میاد، ترافیک میشه؟

4. چرا تو خونه ۴٠ متری ال سی دی ۵٢ اینچی میذارن؟

6. چرا از در که میخوان رد بشن تعارف میکنن ولی سر تقاطع به هم رحم نمیکنن؟

7. چرا تو فروشگاه شهروند و هایپراستار و … چشم میدوزن به سبد همدیگه؟

اخه واقعا چرا؟؟؟

8. چرا وقتی می رن لباس بخرن بقیه مغازه ها رو هم نگاه می کنن؟

9. چرا قبل از ازدواج دنبال پول طرف مقابلن نه اخلاقش؟

10. چرا بعد از ازدواج دنبال اخلاق طرف مقابلن نه پولش؟

11. چرا وقتی باطری کنترل تلوزیون تموم میشه دکمه هاشو محکمتر فشار میدن !؟

12. چرا مردها روز زن فقط طلا و ادکلن کادو می خرند؟

13. چرا اونهایی که زبانشون خوبه هم فیلم رو با زیرنویس نگاه میکنن؟

14. چرا پدر دخترها تو خواستگاری کمتر از همه حرف می زنن؟

15. چرا مراسم ختم ساعت ۴ بعد از ظهر تشکیل میشه؟

16. چرا وقتی پشت سر یکنفر صحبت میکنن اصلا فکر نمیکنن این غیبته؟

17. چرا زنها تو هر مهمونی نباید لباس تکراری بپوشن؟

18.  چرا تو مهمونی اگه موز بخورن بی کلاسیه ولی سیب و پرتغال نه؟

19. چرا وقتی شکلات تعارف میکنن اگه بیشتر از یکی بردارن زشته؟

20. چرا بند کتونی رو دور مچ پا میبندن ولی بند کفش رو نه؟

21. چرا بیدار شدن از خواب تو یه صبح ابری یا بارونی براشون خیلی سخته؟

22. چرا با موسیقی سنتی نمیشه رقصید؟

23. چرا سه تار سه تا تار نداره؟

24. چرا اکثر ماشینها یا سفیدن یا سیاه یا نقره ای؟

25. چرا نمیشه با کت و شلوار کتونی پوشید؟

26. چرا زنها وقتی ابرو بر می دارن روحیشون بهتر میشه؟(چه ربطی داره ابرو با روحیه؟)

27. چرا زنها وقتی رژلب می زنن گردنشون رو به سمت آینه دراز می کنن؟٫ 

28. چرا راننده تاکسی ها از همه بدتر رانندگی میکنن؟

29. چرا وقتی به تقاطع می رسن بجای ترمز رو گاز فشار میارن؟

30. چرا قسمت مردانه اتوبوس بزرگتر از قسمت زنانه است؟

31. چرا کسی برای صبحونه کسی رو مهمون نمیکنه؟

32. چرا سر عقد عروس دفعه سوم میگه بله؟

33. چرا آدمها وقتی عکس میگیرن به یه جای نامعلوم خیره می شن؟

34. چرا با اینکه همه فضولند از فضولی دیگران ناله می کنند؟

35. چرااااااا….؟

زینب جووووونم دعا می کنم که خوشت بیاد.

نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1391ساعت 5:18 PM توسط high girl| |

پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود

در یخچال را باز می کند

عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند

پسرک این را می داند
 
دست می برد بطری آب را بر می دارد
 
... کمی آب در لیوان می ریزد
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "
 
پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...
.
 
.
 
.
 
.
 
.
 
.
 
.
 
.
 
.
 
.
 
.
 
.
 
.
 
.
 
.
 
خودکارتو گم کنی= خودکار نداری
 
خودکار نداشته باشی= جزوه نداری
جزوه نداشته باشی= درس نمی خونی
 
... ... درس نخونی= پاس نمیشی
پاس نشی= مدرک نمی گیری
 
مدرک نگیری= کار گیرت نمیاد
کار نداشته باشی= پول نداری
 
پول نداشته باشی= غذا نداری
غذا نداشته باشی= لاغر مردنی میشی
 
لاغرمردنی بشی= زشت میشی
زشت بشی= عاشقت نمیشن
 
عاشقت نشن= ازدواج نمیکنی
ازدواج نکنی= بچه نداری
 
بچه نداشته باشی= تنهایی
 
تنها باشی= افسرده میشی
 
افسرده بشی= مریض میشی
مریض بشی = میمیری
.
.
.
.
پس حواست باشه خودکارتو گم نکن وگرنه
 
میمیری...!!

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

دلم خیییلی گرفتههههههه

نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1391ساعت 4:53 PM توسط high girl| |

سلیووووم دوستای خووبم!

 

خووبید؟

 

میدونستید فردا باید بریم مدرسهههه؟!!!

 

پس اگه نمیدونستید بدونید!!

 

مدرسه خییلی خوش میگره با بچه هاااا

 

ولی تورو خدا دعا کنید خوووب!!

 

فائزهههههههههه!!!!!!!!!!!!!!

 

تو رو خدا دعا کنییید

 

راستی میخوام تو مدرسه ها کم تر بیاام !

 

البته قول میدم نظرارو زود زود جواب بدممم

 

ولی دیر دیر آپ میکنم

 

برید ادامه مطلب

 

خوب دیگه فعلا بوووس

 

.

 

.

 

.

 

.

 

.

 

.

 

بااای

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 9:22 AM توسط high girl| |

میان من و تو فاصله ها بسیار است

 

باور ناباورانه ایست آری!

 

داری از دست من می ری!

 

گاه چه غریبانه خیال تنها ماندن

 

شوق زندگانی را از روی لبهایم بر می دارد

 

من از نهایت شب آمده ام!

 

می توانی تو به من روشنایی صبح هدیه کنی؟!

 

گاه چه کور کورانه برای جواب دل گرفته ام

 

دروغ می گویم که تو....

 

که تو می توانی با نگاه پاک و لبخندی تنهایی ها را پاک کنی!

 

دلم برای کسی تنگ است

 

آری دلم تنگ است

 

دلم برای خودم تنگ است و دیگر...

 

دلم تنگ کسی است که نبود ناگاه آمد ابدی ماند زود رفت هرگز نیامد و دیگر نیست!

 

دارد چه بر سرم می آید؟

 

چشمانم را بسته ام و با چشمان خاموش نظاره گر چیستم؟!

 

ولی دلم تو را می خواهد

 

وقتی سایه های دلتنگی بعد از رفتن توست که بر دلم افتاده است

 

وقتی دستانم را به قاب پنجره چسبانده ام

 

اما.....

 

اما تو نیستی که دلتنگم و دریایی و دستان پر نیازم را بگیری!

 

چه سود؟!

 

چه سود از باهم بودن و تنها موندن؟!

 

وقتی بنا نیست وقتی آسمان مقرر کرده است

 

که من و تو ما نشویم!

 

خداوندا... من و او را به بی هم بودنمان عادت بده!

 

من تو را صدا کردم آری!

 

من تو هستم تو! سر تا پای تو... آری تو!

 

بیا بیا برویم به سرایی که خبری نباشد در آن

 

خبری از دل ه دوریای من و تو!!!!

.

 

.

 

.

 

.

 

.

 

.

دیدید چقدر گشنگ بووود؟

 

از توی یه رمان خیییییییلی قشنگ در آوردم!

 

اسم رمانش عطر رازقیه نویسندشم فرخنده موحد راده حتما اگه اهل رمان خوندنید بخونیدش!

 

قشنگ ترین رمانیه که تا حالا خوندممممم!

 

خوب دیگه چند روز دیگه هم که باید بریییم مدرسه

 

فعلا باییییی

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1391ساعت 9:6 PM توسط high girl| |

چراغ ها خاموشند!

 

همه جا تاریک است

 

دل من دل تو

 

آنچه از روشنایی به یادگار است

 

با خاک هم آغوش است

 

زمزمه های دوری

 

پر از نوای دلنشین گریه است

 

همه وجود من پر از این نوا و

 

همه ی چشمم از اشک است

 

دیده بر فردا ندوزم هیچ وقت

 

فردایی که تو در آن نباشی

 

یا اگر باشی مال من نباشی!

 

چقدر سخت است......

 

فردایی که نمیخواهمش و

 

                        می آید....!

.

 

.

 

.

 

.

 

.

 

.

 

.

 

 سلام دوستای خوووبم خوبید؟

 

ممنون از دعا های همتون فاینال قبول شدممم!

 

ایشالا که هر امتحانی دارید و داشتید قبول بشیید!

 

راستی می دونستید ده روز دیگه مدرسه ها شروع میشه!؟

 

ببخشید اگه با این حرفم آخرای تابستون خوبتونو خراب کردممممم

 

ولی خوب باید می گفتم که یه ذره به فکر باشییید

 

راستی می خواستم نظرتونو راجع به قالبم بدونم

 

این بهتره یا قبلییی؟ کلا چه سبک قالبی رو بذارم؟

 

حتما بگید یادتون نرهههه!

 

فائزه جووون دفترمونو خوشگل کن یادت نره

 

دوستوون دارم تا

.

 

.

 

.

 

.

 

.

 

.

 

.

 

.

 

.

 

همیشه!

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391ساعت 6:2 PM توسط high girl| |

سلام سلام

ببخشید چند وقت بود هی دیر دیر می اومدم یا اینکه اصلا آپ نمیکردم و

نظر تایید نمی کردم

راستش حوصله نداشتممم

فایزه جوون آهنگووو فقط به خاطر تو عوض کردمم

دلمم خیییلی برات تنگیده

خوب دیگه قول میدمم از این به بعد شاد باشم

راستیی فردا فاینال دارم توروخدا دعا کنید

نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1391ساعت 11:0 AM توسط high girl| |

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند.
 
 در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که
 
 ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که
 
 شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا
 
نشانت بدهیم. همه سوار قطار شدند.

 آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند
 
 توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را
 
کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک
 
بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این
 
 را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.
 بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام
 
دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه
 
رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی
 
 هیچ بلیطی نخریدند.

 یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها
 
 گفت: صبر کن تا نشانت بدهم. سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه
 
آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و
 
قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و
 
رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 2:46 AM توسط high girl| |

سال 1230 مرد: دختره خير نديده من تا نکشمت راحت نمي شم... زن: آقا حالا يه غلطي کرد ، شما بگذر.نامحرم که خونمون نبوده. حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده... مرد: بلند خنديده؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا مي خواد بره بقالي ماست بخره. نخير نمي شه بايد بکشمش... -- بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه سال 1280 مرد: واسه من مي خواي بري درس بخوني؟ مي کشمت تا برات درس عبرت بشه. يه بار که مُردي ديگه جرات نمي کني از اين حرفا بزني. تو غلط مي کني. تقصير من بود که گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده. حالا واسه من ميخاي درس بخوني؟؟؟ زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خداي نکرده مي گيره ها! شکر خورد. ديگه از اين مارک شکر نمي خوره. قول ميده... مرد( با نعره حمله مي کنه طرف دخترش ): من بايد بکشمت. تا نکشمت آروم نمي شم. خودت بياي خودتو تسليم کني بدونه درد مي کشمت... -- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه سال1330 مرد: چي؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا مي خواي بري دانشسرا؟ مي خواي سر منو زير ننگ بوکوني؟ فاسد شدي برا من؟؟ شيکمتو سورفه (سفره) مي کونم... زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنين. خدا نکرده يه وخ (وقت) سکته مي کنين آ... مرد: چي مي گي ززززززن؟؟ من اگه اينو امشب نکوشم (نکشم) ديگه فردا نمي تونم جلوي اين فسادو بيگيرم. يه دانشسرايي نشونت بدم که خودت کيف کوني... -- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه سال1380 مرد: کجا؟ مي خواي با تکپوش (از اين مانتو خيلي آستين کوتاها که نيم مترم پارچه نبردن و وقتي مي پوشيشون مث جليقه نجات پستي بلندي پيدا مي کنن) و شلوارک (از اين شلوار خيلي برموداها) بري بيرون؟ مي کشمت. من... تو رو... مي کشم... زن: اي آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان ديگه همه همينطورين (شما بخونيد اکثرا). مرد: من... اينطوري نيستم. دختر لااقل يه کم اون شلوارو پائين تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه... نه... نمي خواد. بدتر شد. همون بالا ببنديش بهتره... سال1400 دختر: چي؟ چي گفتي مرتيکه ي ****؟ دارم بهت مي گم ماشين بي ماشين. همين که گفتم. من با الکس قرار دارم ماشينم مي خوام. ميخواي بري بيرون پياده برو... باباه:جيکش در نمي ياد... زن: دخترم. حالا بابات يه غلطي کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت مي پره. آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت کدر مي شه آ مامي. باباتم قول مي ده ديگه از اين حرفا نزنه... -- بالاخره با صحبتهاي زن، دخترخونه از خر شيطون پياده مي شه و باباي گناهکارشو مي بخشه.
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 5:43 PM توسط high girl| |

دختره ۴۰۰۰تا دوست تو صفحه فیس بوکش داره که ۳۹۹۰ تاش پسرن..
( مدلای مختلف کچل کوتوله چاق لاغر یه وری)
بعد تو پروفایلش نوشته:
من ان گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با خفت و خاری پی شبنم نمیگردم
…. فکر کنم فقط پی “شبنم” نمیگرده…

-------------------------------------------------------------------------------------------

گوگل: من صاحب همه چیم.
ویکی پدیا: من همه چیو می‌دونم.
فیسبوک: من همرو میشناسم.
اینترنت: من نباشم شماها هیچین.
برق: شرو ور نگین خواهشا
!!!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

چه زندگی سختیییییییییی!!!!!!

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1391ساعت 5:6 PM توسط high girl| |

موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه
 
 بود. قدّی بسیار كوتاه و قوزی بد شكل بر پشت داشت.
 
موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی
 
به نام فرمتژه داشت. موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از
 
ظاهر و هیكل از شكل افتاده او منزجر بود.زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود
 
بازگردد، آخرین شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای
 
گفتگو با او استفاده كند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی
 
ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن كه تلاش
 
فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید :
 
- آیا می دانید كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟دختر در حالی كه
 
هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت :
 
- بله، شما چه عقیده ای دارید؟- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر
 
می كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده ام
 
را به من نشان دادند و خداوند به من گفت:
 
«همسر تو گوژپشت خواهد بود»درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد
 
برآوردم و گفتم:
 
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر
 
چی زیبایی است به او عطا كن»فرمتژه سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از
 
تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.
 
او سال های سال همسر فداكار موسی مندلسون بود.
 
نتیجه اخلاقی:
ای تو روح هرچی مرد قالتاقه
!!!!!!!!!!
نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1391ساعت 6:24 PM توسط high girl| |

چه بگویم؟ سخنی نیست.

 

در همه خلوت این شهر آوا

 

جز ز موشی که دراند کفنی

 

                               نیست.

 

وندر این ظلمت جا

 

جز سیانوحه ی شو مرده زنی

 

                               نیست.

ور نسیمی جنبد

 

به ره اش

 

          نجوا را

 

                 نارونی نیست.

 

چه بگویم؟

 

سخنی نیست.......

 

  نهال خانوم اینو فقط به افتخار تو نوشتم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 11:36 AM توسط high girl| |

زندگی باور میخواهد آن هم از جنس امید،

            که اگر سختی راه،

                        به تو یک سیلی زد،

امیدت از ته قلب به تو گوید که:

                 " خدا هست هنوز....."

 

سلام دوستای خوووبم عیدتون خییییلی مبارک!!!

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1391ساعت 12:19 PM توسط high girl| |

   سلام سلام سلام ببخشید دیر اومدم آخه مسافرت بودیم اونجا هم وقت نشد بیام ولی حالا اومدم!!!!

   تازه دیروز هم کارنامه گرفتم خوب بود ممنون از دعا هاتون!!!!!

   راستی امروز فائزه از مکه می آد خیلی خوش حالممممممم

نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1391ساعت 9:42 AM توسط high girl| |

سلام دوستای خوبم...........

بالاخره امتحانامون تموم شد و غولش شکست!!!!

ولی از یه نظر هم خیلی ناراحتم به خاطر جدایی از مدرسه و دوستام با اینکه دوستام رو تو تابستون می بینم ولی

              مدرسه یه حال دیگه ای داره!!!

چند روز دیگه کارناممون رو میدن تو روخدا دعا کنید

                             

نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 12:34 PM توسط high girl| |

گهواره ی تکرار را ترک گفتم

در سرزمینی

               بی پرنده و بی بهار

نخستین سفرم بازآمدن بود از چشم انداز های امید فرسای ماسه

                                                                               و خار

بی آن که با نخستین قدم های نا آزموده ی نوپایی خویش به

                                                                راهی دور رفته باشم

نخستین سفرم

بازآمدن بود.....

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 4:18 PM توسط high girl| |


آخرين مطالب
» مرد................................................!!!!!!!!!!
» تو............!
» 92...........!!
» سلااام
» تنگ
» به نام خدای عشق.
» غمناک..........
» سلیوووم...
» میان من و تو...
» چراغ ها....

Design By : RoozGozar.com

كد ماوس